تبليغاتX
انتظار
وقت آمدنت است

عزیزم

 

كتاب دلتنگی هایم را در تاقچه دلت جا می گذارم تا اگر روزی تقویم

زندگی ات خاطرات شیرین گذشته را به یادت انداخت نگاهی به آن

افكنده و بدانی از اولین تا آخرین فصل بودنم تنها سوالم این بود كه

بی جواب ماند چرا برای خزان دلم بهاری نیست؟


فقط بخاطر تو

وقت آمدنت است

 

 اینک دیگر وقت آمدنت است.... بیا که دلم از انتظار و بی قراری خسته و خرد شده است

 و حتی یک لحظه نیز طاقت ندارد که در انتظارت بنشیند ......

 خیلی دلم برایت تنگ شده است عزیزم ....

 حالا دیگر وقت آمدنت است....

بیش از این مرا در انتظار نگذار که خیلی دلتنگ تو هستم ای بهترینم....

 وقت آمدنت است ....

 بیا که دلم برای صدای قدمهایت ،

راه رفتن در کنارت ، نگاه به چشمانت ، بوسه بر لبانت ،

 دست گذاشتن در دستانت تنگ شده است عزیزم....

 بیا که بیش از این دیگر

 طاقت این انتظار تلخ را ندارم....

 طاقت این را ندارم که در کنار جاده بنشینم

و به آن سوی جاده بنگرم تا تو بیایی ! وقت آمدنت است ، بیا که

 دیگر ستاره ای در آسمان نیست که نشمرده باشم ، گلی نیست

 که برایت نچیده باشم و حتی یک قطره اشک هم در چشمانم نیست که برایت نریخته باشم....!

کجایی …. ؟

ستاره ای خاموشم ، مهتابی بی نورم ، عاشقم ولی یک عاشق تنهایم...

منم همان چشمه گل آلود ، غنچه خشکیده ، بهار برگ ریزان ، با دلی خسته و پریشان....

منم همان ساحل نا آرام ، بی قرار ، چشم انتظار ، انتظار موجی عاشق

 که به سوی من بیاید و یک ذره از خاک وجودم را با خود در دل دریا ببرد....

من همان مرد تنهایم که در کوچه پس کوچه های زندگی

 فریاد میزنم که خدایا من تشنه محبتم!
کجاست محبت ؟ همانطور که کویر ، آرزوی قطره بارانی را دارد ،

 من نیز ماننده کویر آرزوی یک ذره محبت را دارم....

دلم از بی محبتی سوخته و شکسته است ، نیاز به یک ذره محبت دارد ، 

اما کجاست همان یک ذره محبت ؟

ترانه ای بی صدایم ، شعری بی قافیه ، پرنده ای پر بسته ، همانی که در قفس نشسته!

خاموشم و سرد ، مثل پاییزم و پر از درد ....

آری من همان مرد تنهایم که در خیال خودم به عشق بودن  

یاری به نام تنهایی در کنارم برای خالی شدن و شکسته شدن بغض

در گلویم فریاد میزنم کجایی محبت؟

 

از عشق مردن...

اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...

اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه

در دل دارد ، تنها به امید بودن تو است....

اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ، فقط

 

به خاطر عشقی است که از سوی تو د

دلم نشسته است...

اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور

دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !
اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری

دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد ،

 این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است....

دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد ،

 این دل از تنهایی خرد خرد شده است....

دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد

 این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است....

دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد

، بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، این دل از انتظار خسته شده است....

دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست ، این دل احساساتش همه سوخته شده است....

دیگر این دل آن دل پر غرور نیست ، این دل غرورش شکسته شده است....

دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد ، آری این دل اینک تنهای تنها شده است..

نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 15:58 | لينک ثابت |

چگونه به سویت بیایم؟

چگونه به سویت بیایم؟


ای ستاره آسمان شب های تیره و تار من ، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد چگونه بوسیدن آن چهره درخشانت میسر است؟

 ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من ، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت میسر است؟

 ای آسمان آبی من ، بین من و تو فاصله ای است ، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنینت بکشم و تو را نوازش کنم؟


شوم و به آسمان زندگی می آیم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم!

 آری ای مهتاب من اری من ستاره می شوم
، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بیایم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم! و ای آسمان آبی ام ، خورشید می شوم تا در دل آبی و پر از عشقت برای همیشه بنشینم ، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی میدهم تا برای همیشه آبی بمانی! دلم به درد آمده از این فاصله ، دلم به درد آمده از این انتظار و دوری بین ما! ای ستاره درخشانم شبها با دیدن تو آرام می شوم ،و ای آسمان روزها نیز که دل آبی ات را میبینم عاشق تر از همیشه می شوم! چگونه میتوانم دستانت را در دست بگیرم وقتی بین ما اینهمه فاصله است؟ انتظار میکشم تا شاید خداوند بالهایی را به من هدیه دهد که با این بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را دست بگیرم! کاش تو ای آسمان من ، دلت آبی ات ابری شود و از گونه هایت اشک بریزد تا شاید قطره ای از اشکهایت بر گونه من بریزد تا احساس آرامش و عاشقی کنم! کاش تو ای ستاره من ، فرشته ای بیاید و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هدیه دهد ! و کاش ای خورشید من ، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها میروی و به زمین نزدیک می شوی احساس نزدیکی با تو داشته باشم! ای خورشید من غروب ها را خیلی دوست دارم چون تو بیشتر از همه لحظه ها به من نزدیکتری و میتوانم چهره ات را از نزدیک ببینم! سپیده آسمان را نیز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بیرون می آیی و سلامی عاشقانه به من میکنی! ای خورشید من ، از ظهر های تابستان نفرت دارم ، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی! انتظار میکشم ، تا شاید پرنده یا ستاره یا خورشید شوم ، و یا شاید هدیه ای به من برسد که تو را بیشتر از همیشه در کنار خودم احساس کنم و ببینم!

 افسوس بر آن عمر گرامی که بسر شد
آن معبد رویایی من زیر و زبر شد
دردا که تو هم سفر عشق نبودی
افسوس دل غافل من بی خبر شد
روزی که دل عاشق من تازه نفس بود
در چشم من از هر دو جهان عشق تو بس بود
حسرت به کف آورد و به مهتاب  نظر داشت
بیچاره عقابی که گرفتار قفس بود
سلام ای چلچراغ قطره های اشک نومیدی
سلام ای غم که جای تنگ این دل را پسندیدی
بیا تا پر بگیرد از دل من  این کابوس
بیا و در کتاب خاطرات من بخوان افسوس


نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 15:54 | لينک ثابت |

پرواز بی صدا

پرواز بی صدا

 

ای مسافر !  ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت .


بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .


آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را

می فرساید ...


بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاهت  را .


مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در

افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...


جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...    آرام تر بگذر ...


وداع طوفان می آفریند... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را

که می بینی !  آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ...


من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ...


ای پرنده ! دست خدا به همراهت ...


اما نمی دانی ... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ..

.
از خود تهی شده ام ... ایا به ارزویم خواهم رسید  و تو را خواهی دید ؟؟؟

امانت عشق   (یادگاری اخرین کامنت)

این قلب من یک امانت است از طرف من به تو تا لحظه ای که نفس میکشم!احساسات من امانتیست به تو از طرف قلبم تا لحظه ای که جان دارم...این عشقم امانتیست از طرف قلبم تا لحظه ای که تو را دارم....بپذیر از من ، آنچه که میتوانم در راه عشقت فدا کنم....مرا ببخش اگر جز این امانتی چیزی در وجودم ندارم.....همین قلب را دارم که آن هم روزی فدایت میکنم !همین چشمها را دارم که در راه عشقت جز اشک ریختن هیچ کاری ندارد!احساساتم نیز که در راه عشق تو ،تنها برای تو است ....کاش میتوانستم پرواز کنم و ستاره ها را برایت بچینم ، کاش میتوانستم خورشید شوم و برای تو بتابم ، کاش میتوانستم قطره ای شوم و بر روی تو ببارم ، کاش میتوانستم همچو آسمان سرپناه تو باشم...همین قلب را که دارم ، انگار تو را دارم ، میخواستم قلبم را به تو هدیه دهم ترسیدم از فردا که این هدیه را دور بیندازی ،آن را به تو امانت دادم که اگر روزی خواستی آن را به من پس دهی تو درون آن باشی!پس دیگر حرفی ندارم، من عاشقم، جز ماندن راهی ندارم!تو همیشه در قلب منی ، لایق باشی یا نباشی همه هستی منی !همین که تو را دارم ، انگار همه چیز را دارم دیگر هیچ چیز از خدا نمیخواهم!اگر خدا به من قلبی داد برای زندگی کردن آن را به تو امانت دادم ، حالا دیگر هیچ کسی جز تو ندارم....حالا که دیگر قلبم را به تو امانت دادم اگر زنده ام به این خاطر است که در قلب تو هستم!پس تا لحظه ای که نفس میکشی من زنده ام ، تا لحظه ای که عاشقی ، من عاشقم و تا لحظه ای که تو را دارم ، تا ابد دوستت دارم........

 

کسی نیست درد دل کنم تا بگویم که

 من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم

 تا بداند غم شبها یم را....

 تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را........

قانون دنیا تنهایی من است...........

و تنهایی من قانون عشق است…....

و عشق ارمغان دلدادگیست........

 و این سرنوشت سادگیست.

نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 15:29 | لينک ثابت |

بهانه




گفتم بهانه ایی نیست تا پر زنم به سویت
گفتم به فصل پیری در من گلی نروید
 گفتا که من جوانم فکر جوانه با من
 گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت
گفتا به کار خودباش تدبیر خانه با من
گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت
گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من
 گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم
زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من  
نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 13:49 | لينک ثابت |

شب بارانی

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی * تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس 

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید * با حسرت جدا کردم 

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی 

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم 

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم 

همین بود آخرین حرفت !!

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت 

حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی ؟؟؟نمی دانم چرا * شاید خطا کردم !!

و تو بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی 

نمی دانم کجا * تا کی * برای چه ؟؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید 

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد 

و گنجشکی که هرروز از کنارپنجره با مهربانی دانه بر می داشت 

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد 

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش باران بود 

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت 

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد 

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد 

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد 

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد 

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام 

برگرد !!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد 

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید 

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید 

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست 

ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر 

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز 

برای شادی روح تو  دعا می کنم

نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 13:43 | لينک ثابت |